![]() |
خاتون باران |
نويسندگان وبلاگ
BArAn
آرشيو وبلاگ
مهر ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
لينک دوستان
شب نویس
و کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید
بغض بی قرار
روسپی
قرنطينه
مانينا
آق بهمن
زن نوشت
تفتستان
حسين پناهی
محسن نامجو
هيس ۲
قاصدک *
پاگرد
دفتر بی مخاطب
ملکوت
کسوف
امید معماریان
وب نوشته ها
الپر
نیک آهنگ کوثر
محمد خاتمی
حس غریب
ارتفاع درد
آذر کده
حضور خلوت انس
دلتنگستان
بارون پشت شيشه ها
وارش
انوش شاپوری
دريچه
ارزيابی شتابزده
ليست
وبلاگ هاي فارسي
اخبار ايران
RSS 2.0
ز گهواره تا گور ...
یکی نیست بگه دختر خوب دیگه فوق لیسانس گرفتن از کجا اومد ؟!!
هنوز خستگی در نکرده دوباره باید کلی درس بخونم. فیزیولوژی و آناتومی و با هم برداشتم و واقعا دارم دیوونه میشم ...
دلم برای ایران تنگ شده و از همه بیشتر برای تو شوان که دوباره برگشتی یه جورایی و من و بدجوری بی تاب کردی. شاید بتونم به جرات بگم که دوباره تو رو دیدن تنها آروزمه ! حداقل الان !!
همین ...
باران
برای تو که دیگر نیستی
تمام شهر ار از پشت چشمان تو می بینم
انگار کنارم نشسته ای
سیگار می کشی و آرام زمزمه می کنی
" ای ساربان ای کاروان ، لیلای من کجا می بری ؟ "
ته این جاده زمانی
ستاره ها انتظارمان را می کشیدند
دارم خاطراتمان را به هم می بافم
یک رج سیاه ، یک رج صورتی
دلم برای کنار تو کودک شدن تنگ شده است
برای موهایت که کمی سفید شده اند
و زیر انگاشتانم از همیشه کوتاه ترند انگار
برای ته ریشت که دیوانه وار مردانه است !
برای خطوط صورتت
که مرز خشم و عشق را نمی دانند هیچ
فراموش می کنم که هرگز مرا
دوست نداشته ای مهربان
که هرگز دستانت به شوق
گیسوانم را نوازش نکردند
و لبانت ترس را از نگاهم نربودند
و چشمانت
این همه التهاب را مرهم نگذاشتند
به تقویم که نگاه می کنم
تازه رفته ای
به بافته های خاطراتمان ک می نگرم اما
تو هرگز نبوده ای !!
.....
ته این جاده
ستاره ها آرزوهایم را به خواب برده اند
همین ....
باران
برای آشنا ترین غریبه
گم شده ام
اینهمه پریشانی
خیره می شوی
طعم الکل را
جایی بر روی لبانت جای می گذاری
رد پای تلخی را
تا سرخی لبانم دنبال می کنم
می خندی
آتش می گیرم
نمی هراسم از گناه
در آغوشت
به خواب می روم
کابوسها تمام می شوند
از فراز دستهای سردمان
بالهایی سپید می گذرند
تنها تو می دانی و من
پرواز ابتدای رهایی ست
و تو را هرگز نداشتن
سهم من
از این همه بیداری .....
همین ....
باران
آخرین عاشقانه
هزار سال می گذرد انگار !!! خانه ای که پر است از غبار و دوری .... گمان نکنم دیگر خاتون را کسی به جز خودم بخواندش !!!
مادر دارد بعد از دو ماه بر می گردد . ما خوشحالیم اما او هیچ دلش به آمدن راضی نیست . دلم می گیرد که هر کسی گوشه ای از این دنیا برای غریبه نبودن دست و پا می زدند ....
اینجا هفته ی دیگر مراسم شکر گذاری است . بهنود هم دارد می آید که همه را ببیند و ما هم برای چند روزی عاشقانه های ساده و دوست داشتنی مان را با خیال آسوده جشن بگیریم . حیف .... بعضی وقت ها فکر می کنم پیر شده ام برای این همه عشق و شور !!! با آن روز ها که قیاس می کنم خنده ام می گیرد ....
اینهمه تلخی را مدیون تو هستم و دوستی که بی هراس تمام دوست داشتن هایم را به خواب سپرد و عبور کرد .
هر چه از عشق مانده است برایم بماند برای او که مهربان است و مسافر .
این آخرین بار است بی تردید .....
همین ...
باران
برای ب. تقوی
هزار حرف نگفته
بر روی لبانم ماسیده اند
رفته ای
و این آغاز دلتنگی هاست
خسته ام
از طلب این بخشش های مکرر
در پی خطاهایی که هرگز
مرتکبشان نشده ام
در چشمانم نگاه کن
آخرین حرف
بی نیاز از تمام صدا ها
در اشکهایم می شکند و
بر گونه های رنگ پریده ام می غلتد
نمی بینی هیچ
از آنرو که رفته ای
نمی بینم هیچ
از آنرو که
سالهاست بخشیده ام
چشمانم را
بر رهگذارن غریبه ای
که هرگز یخبستگی دلهاشان
به سرخی پاییز آتش نگرفته است
تو نیز می گذری
بی آنکه ببینی
عشق
_ جایی میان هراس و فاصله _
مهربانی چشمانت را بهانه می گیرد ...
همین ....
باران
جغد
بند دلم به هر بهانه ای می لرزد
به گوشه ی چشمی از تو
در نهایت تاریکی
ستاره ها رنگ پاشیده اند
سینه ی تیره ی شب را
ماه های در چرخش را بشمار
نمی هراسم از ریز برگها
لبخند می زنم
بر این همه مردانگی های سیاه پوش !
در تردید
اینهمه جیرجیرک های بیدار
این جغد های آرام
با چشمهای درشت و خیره شان
این ریزش های نا پایان
و کشیدگی انگشتانت که
مرا به آرامش فرا می خوانند
صدای سکوت می شکند
و من از خوشی بند دلم پاره می شود !
- صدایی که نمی شنوی اش -
دل نمی بندم براین خوبی های یکباره
تو هم دل نبد به بند دلی که به
اشاره ای می لزد
و به شوق نگاهی پاره می شود !
همین ....
باران
Silverado canyon
در لا به لای شاخ و برگها
کودکی هایم را متولد می شوم از نو
ماه نزدیک است
و صدای شب در
سنگینی نفس هایمان می پیچد
تا ناگهان آرام گیرم
در اعتماد شانه هایت
از آن ماست
گوشه ای از این بهشت
کسی نیست
پرندگان آواز سکوت می خوانند
برگها بی بهانه می رقصند
سبک شده ام
آرامش صدایت
چونان رخوتی ست که آفتاب می بخشد
در این تیرگی مطلق !!
هراس جایی میان گرمی دستانت
جا می ماند
لبخندی بر لبانم حک می شود
در امتداد این کوههای دور دست
شاید که وقتی دیگر
کودکانه هایم از نو جان گیرند ....
همین
باران
زنگ
-زنگ زده ام
این همه کهنگی ، زردی
رسوب کرده ام
کم سویی چشمانم
از اشک نیست
زنگار گرفته اند
-زنگ زده ام
پیغامم را گوش کن
این بوق های مقطع
فاصله های یکنواخت
تو اما بی تردید
گوشه ای آرام نشسته ای
چای می نوشی
روزنامه می خوانی
بی زنگار
بی هراس پیغام گیر
منتظرم
چرا زنگ نمی زنی ؟!!
همین ....
پ.ن: دیوانه شده ام !
مریم
get better babe
صدای سرفه هایت
میان کام های عمیقی که از سیگار می گیری
خاکستری می شوند
و به دردناکی هر کدامشان
سینه ام تیر می کشد
نگاهت خستگی محض است
اما هنوز می خندی
آرام از من می پرسی :
_ تو سردت نیست ؟!
دستانت را محکم تر می فشارم
این تکیه گاه های آتشین را !
گرمای سوپ و کرختی مسکن های رنگارنگ
دارد کم کم تو را از من می گیرد
چشمانت را می بندم آرام
و گونه های رنگ پریده ات را می بوسم
جایی میان سرفه و خواب
رهایم می کنی !
سینه ام دوباره تیر می کشد .....
همین ...
مریم
ما
ما بدهکاریم
لحظه هایی را که هرگز متولد نشدند
نطفه هایی که در
عبور ثانیه ها
جا ماندند
عشقهایی که آبستن نکردند
فردایی بی هراس را
عبور کردیم
بی آنکه نی نی چشمانمان
پناه باشد
طعم تلخ تنها ماندن را
ما بدهکاریم
از آن رو که ندیدیم
ستاره ها چگونه می رقصیدند
در ترنم با هم بودن هامان
همین ...
باران
