زان لاله‌روي دلستان، رويد ز روي‌ام زعفران ــ مولانا ــ
خاتون باران
BArAn به ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ به روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳٩٠

ز گهواره تا گور ...

یکی نیست بگه دختر خوب دیگه فوق لیسانس گرفتن از کجا اومد ؟!!
هنوز خستگی در نکرده دوباره باید کلی درس بخونم. فیزیولوژی و آناتومی و با هم برداشتم و واقعا دارم دیوونه میشم ...

دلم برای ایران تنگ شده و از همه بیشتر برای تو شوان که دوباره برگشتی یه جورایی و من و بدجوری بی تاب کردی. شاید بتونم به جرات بگم که دوباره تو رو دیدن تنها آروزمه ! حداقل الان !!
همین ...

باران

 

BArAn به ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ به روز چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳٩٠

برای تو که دیگر نیستی

تمام شهر ار از پشت چشمان تو می بینم
انگار کنارم نشسته ای
سیگار می کشی و آرام زمزمه می کنی
" ای ساربان ای کاروان ، لیلای من کجا می بری ؟ "
ته این جاده زمانی
ستاره ها انتظارمان را می کشیدند
دارم خاطراتمان را به هم می بافم
یک رج سیاه ، یک رج صورتی
دلم برای کنار تو کودک شدن تنگ شده است
برای موهایت که کمی سفید شده اند
و زیر انگاشتانم از همیشه کوتاه ترند انگار
برای ته ریشت که دیوانه وار مردانه است !
برای خطوط صورتت
که مرز خشم و عشق را نمی دانند هیچ
فراموش می کنم که هرگز مرا
دوست نداشته ای مهربان
که هرگز دستانت به شوق
گیسوانم را نوازش نکردند
و لبانت ترس را از نگاهم نربودند
و چشمانت
این همه التهاب را مرهم نگذاشتند
به تقویم که نگاه می کنم
تازه رفته ای
به بافته های خاطراتمان ک می نگرم اما
تو هرگز نبوده ای !!
.....
ته این جاده
ستاره ها آرزوهایم را به خواب برده اند

همین ....

باران


 

BArAn به ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ به روز چهارشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٩

برای آشنا ترین غریبه

 

 

 

 

 

گم شده ام

اینهمه پریشانی

خیره می شوی

طعم الکل را

جایی بر روی لبانت جای می گذاری

رد پای تلخی را

تا سرخی لبانم دنبال می کنم 

می خندی

آتش می گیرم

نمی هراسم از گناه

در آغوشت

به خواب می روم

کابوسها تمام می شوند

از فراز دستهای سردمان

بالهایی سپید می گذرند

 تنها تو می دانی و من

پرواز ابتدای رهایی ست

و تو را هرگز نداشتن

سهم من

از این همه بیداری .....

 

همین ....

 

باران

 

 

 

 

 

 

BArAn به ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ به روز جمعه ٢۸ آبان ،۱۳۸٩

آخرین عاشقانه

هزار سال می گذرد انگار !!! خانه ای که پر است از غبار و دوری .... گمان نکنم دیگر خاتون را کسی به جز خودم بخواندش !!!
مادر دارد بعد از دو ماه بر می گردد . ما خوشحالیم اما او هیچ دلش به آمدن راضی نیست . دلم می گیرد که هر کسی گوشه ای از این دنیا برای غریبه نبودن دست و پا می زدند ....
اینجا هفته ی دیگر مراسم شکر گذاری است . بهنود هم دارد می آید که همه را ببیند و ما هم برای چند روزی عاشقانه های ساده و دوست داشتنی مان را با خیال آسوده جشن بگیریم . حیف .... بعضی وقت ها فکر می کنم پیر شده ام برای این همه عشق و شور !!! با آن روز ها که قیاس می کنم خنده ام می گیرد ....
اینهمه تلخی را مدیون تو هستم و دوستی که بی هراس تمام دوست داشتن هایم را به خواب سپرد و عبور کرد .
هر چه از عشق مانده است برایم بماند برای او که مهربان است و مسافر .
این آخرین بار است بی تردید .....

همین ...

باران

 

BArAn به ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ به روز جمعه ۳٠ مهر ،۱۳۸٩

برای ب. تقوی

 هزار حرف نگفته
بر روی لبانم ماسیده اند
رفته ای
 و این آغاز دلتنگی هاست
خسته ام
از طلب این بخشش های مکرر
در پی خطاهایی که هرگز
مرتکبشان نشده ام
در چشمانم نگاه کن
آخرین حرف
بی نیاز از تمام صدا ها
در اشکهایم می شکند و
بر گونه های رنگ پریده ام می غلتد
نمی بینی هیچ
از آنرو که رفته ای
نمی بینم هیچ
 از آنرو که
سالهاست بخشیده ام
چشمانم را
بر رهگذارن غریبه ای
که هرگز یخبستگی دلهاشان
به سرخی پاییز آتش نگرفته است
 تو نیز می گذری
بی آنکه ببینی
عشق
_ جایی میان هراس و فاصله _
مهربانی چشمانت را بهانه می گیرد ... 

همین ....

باران

 

 

 

BArAn به ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ به روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٩

جغد

بند دلم به هر بهانه ای می لرزد
به گوشه ی چشمی از تو
در نهایت تاریکی
ستاره ها رنگ پاشیده اند
سینه ی تیره ی شب را
ماه های در چرخش را بشمار
نمی هراسم از ریز برگها
لبخند می زنم
بر این همه مردانگی های سیاه پوش !
 در تردید
اینهمه جیرجیرک های بیدار
این جغد های آرام
با چشمهای درشت و خیره شان
این ریزش های نا پایان
و کشیدگی انگشتانت که
مرا به آرامش فرا می خوانند
صدای سکوت می شکند
و من از خوشی بند دلم پاره می شود !
- صدایی که نمی شنوی اش -
دل نمی بندم براین  خوبی های یکباره
تو هم دل نبد به بند دلی که به
اشاره ای می لزد
و به شوق نگاهی پاره می شود !

همین ....

باران

 

BArAn به ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ به روز یکشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٩

Silverado canyon

در لا به لای شاخ و برگها
کودکی هایم را متولد می شوم از نو
ماه نزدیک است
و صدای شب در
سنگینی نفس هایمان می پیچد
تا ناگهان آرام گیرم
در اعتماد شانه هایت
از آن ماست
گوشه ای از این بهشت
کسی نیست
پرندگان آواز سکوت می خوانند
 برگها بی بهانه می رقصند
سبک شده ام
 آرامش صدایت  
چونان رخوتی ست که آفتاب می بخشد
در این تیرگی مطلق !!
هراس جایی میان گرمی دستانت
جا می ماند
 لبخندی بر لبانم حک می شود
 در امتداد این کوههای دور دست
شاید که وقتی دیگر
کودکانه هایم از نو جان گیرند ....

همین

باران

 

BArAn به ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ به روز دوشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٩

زنگ

-زنگ زده ام
این همه کهنگی ، زردی
رسوب کرده ام
کم سویی چشمانم
از اشک نیست
زنگار گرفته اند

-زنگ زده ام 
 پیغامم را گوش کن
این بوق های مقطع
فاصله های یکنواخت
تو اما بی تردید
گوشه ای آرام نشسته ای
چای می نوشی
روزنامه می خوانی
بی زنگار
بی هراس پیغام گیر 
منتظرم
چرا زنگ نمی زنی ؟!!

همین ....


پ.ن: دیوانه شده ام !

مریم

 

BArAn به ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ به روز پنجشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٩

get better babe

صدای سرفه هایت
میان کام های عمیقی که از سیگار می گیری
خاکستری می شوند
و به دردناکی هر کدامشان
سینه ام تیر می کشد
نگاهت خستگی محض است
اما هنوز می خندی
آرام از من می پرسی :
_ تو سردت نیست ؟!
دستانت را محکم تر می فشارم
این تکیه گاه های آتشین را !
گرمای سوپ و کرختی مسکن های رنگارنگ
دارد کم کم تو را از من می گیرد
چشمانت را می بندم آرام
و گونه های رنگ پریده ات را می بوسم
جایی میان سرفه و خواب
رهایم می کنی‌ !‌
سینه ام دوباره تیر می کشد .....

همین ...

مریم

 

BArAn به ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ به روز سه‌شنبه ۸ تیر ،۱۳۸٩

ما

ما بدهکاریم
لحظه هایی را که هرگز متولد نشدند
نطفه هایی که در
عبور ثانیه ها
جا ماندند
عشقهایی که آبستن نکردند
فردایی بی هراس را
عبور کردیم
بی آنکه نی نی چشمانمان
پناه باشد
طعم تلخ تنها ماندن را
ما بدهکاریم
 از آن رو که ندیدیم
ستاره ها چگونه می رقصیدند
در ترنم با هم بودن هامان

همین ...

باران