![]() |
خاتون باران |
نويسندگان وبلاگ
BArAn
آرشيو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
مهر ٩٠
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
لينک دوستان
شب نویس
و کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید
بغض بی قرار
روسپی
قرنطينه
مانينا
آق بهمن
زن نوشت
تفتستان
حسين پناهی
محسن نامجو
هيس ۲
قاصدک *
پاگرد
دفتر بی مخاطب
ملکوت
کسوف
امید معماریان
وب نوشته ها
الپر
نیک آهنگ کوثر
محمد خاتمی
حس غریب
ارتفاع درد
آذر کده
حضور خلوت انس
دلتنگستان
بارون پشت شيشه ها
وارش
انوش شاپوری
دريچه
ارزيابی شتابزده
ليست
وبلاگ هاي فارسي
اخبار ايران
RSS 2.0
فردا
چقدر خوبه که می شه اینجا نوشت ! و از اون بهتر اینکه تو هرگز اینجا رو نخواهی خوند . داشتم عکس tattoo هات و نگاه می کردم . یاد روزی افتادم که شونه هام رو بوسیدی و گفتی چه قدر خوب میشه اگه یه تتو بگیری ! من هم خندیدم و گفتم می گیرم....
امروز تصمیم گرفتم ( گرفتیم ) که دیگه نباشی ! که تمام سعیم رو بکنم که بچسبم به زندگیم . چه می دونم ، به آدم های تازه اجازه بدم که باشن . که شاید جای تو رو بگیرن. اشکالش می دونی چیه ؟! می دونم که نمی شه ، حس می کنم نمی تونم . میدونی ،یه زخم کهنه ای که هنوز باز بود و اومدی نمک پاشیدی. نمی دونم چی می خواستی و چی فکر کردی . تقصیر خودم بود اما ! از تو یه بتی ساختم که ازش فقط یه مشت خاکستر باقی مونده مثل یه شبح که دیگه چیزی ازش نمونده.
فردا چقدر روز بدیه !
تو می گی طاقت میارم ؟!
همین ....
مریم
هراس
دلم گرفت چقدر ! با آیدا صحبت کردم تو را با علیرضا مقایسه کرد ! چطور توانست چشمان معصوم و مهربانت را با آنهمه گستاخی و هیزی یکسان ببیند ؟! چه ساده آنهمه خوبی ات زیر سوال رفت ؟ می بینی ؟ دلم گرفت که هیچ برای گفتن نداشتم مهربان غریبه ام ! چگونه از گرمی دستانت می گفتم ؟ چطور به او می فهماندم گرمی نفسهایم به تاب نگاهت بند است ؟
به گمانم خودت هم درست ندانی چه کرده ای ؟
دلم می گیرد ! بیزارم از برای خودم دل سوزاندن ....
گفته اند 1 شنبه می آیی . از 2 شنبه ای می ترسم که می آید و می رود و بر این نبودن همیشگی ات صحه می گذارد .
خسته ام ! انگار سالها پیر شده باشم بی آنکه بدانم .
پ.ن : " ما بی تو خرابیم ، تو بی ما چونی ؟! "
همین ...
مریم
سفری برای همیشه
شاید این 10 روز برای من یکی از طولانی ترین 10 روز های زندگیم محسوب بشه. برای تو نمی دونم ! گرفتاری کار و ثبت شرکت و زندگی تو یه کشور دیگه حتما جایی برای خاطره بازی و دلتنگی و اونی که یه روز می گفتی عاشقشی باقی نگذاشته ....
نمی فهمم که از دستت دلخورم ، عصبانی ام ، نا امیدم یا اینکه دیگه اصلا مهم نیست ؟
دیروز که رفتم ختم امیر ایمان که متولد 1356 بود و با یه بچه ی یک ساله حالا دیگه نیست ، به این فکر کردم که واسه خوشبخت بودن و خوشحال بودن هیچکسی نمی دونه خدا قراره چقدر بهش وقت بده.
من فعلا ایران موندگار شدم تا چند ماه دیگه .
دلم برات خیلی تنگ شده . واسه تویی که دیگه به جز یه مشت عکس و یه عمر خاطره دیگه چیزی از خودت برام باقی نگذاشتی . برای تویی که واسه خداحافظی حتی زنگ هم نزدی فقط به یه اس م اس اکتفا کردی . تویی که امید وارم یه روزی بیاد که بتونم ببخشمت ....
همین ...
مریم
بعد از تو که دیگر نیستی !
" بعد از تو الکل خورد من را
مست خوابیدم
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم
با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم
.
.
.
لیوان بعدی قرص های حل شده در سم
باور بکن از هیچی دیگر نمی ترسم
پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود
معشوقه ام بودی و هستی و نخواهی بود... ! "
پ.ن: قسمتی از آهنگ " بعد از تو " از آلبوم هیچ هیچ هیچ شاهکار شاهین نجفی عزیزم.
پ.ن : حالم خیلی بد تر از اون چیزیه که فکر می کردم .
پ.ن : همین .... !
مریم
چرا ؟!!!!
حالم از بستنی فالوده ای میهن به هم می خوره.
حالم از ته دیگ ، از زرشک پلو با مرغ ، از حلوای گردویی ارومیه از بوی عطر ای سی میا کی ، از سیگار کنت ننوی نقره ای ، از طبقه ی پایین خونتون با اون پنجره های رنگ شده ی قرمز به هم می خوره!
مگه من چی کار کرده بودم ؟ من که داشتم زندگیم و می کردم . من که به تو رو نداشتن عادت کرده بودم . 4 سال بدون تو ادای زندگی کردن و در آوردن و یاد گرفته بودم آخه . اومدی همه چیز و بهم ریختی که چی بشه ؟ من و دیدی که چی بشه ؟! می خواستی انتقام اشتباهاتم و ازم بگیری ؟ دقیقا چه فکری کردی ؟ اصلا فکر کردی تو ؟!!
حالم از خیلی چیز ها بهم می خوره ...
ببین در ظرف چند روز چی کار کردی که حتی حالم از هشت کتاب هم بهم می خوره ...
نمی بخشمت اگه این طوری بی خبر بری ، دوباره ....
مریم
برای تو که بهانه ی بودنی
از دستت شاکیم ! اینجا می نویسم چون می دونم که نمی خونی ! از وقتی از سفر برگشتم و دیدمت احساس می کنم موندی توی یه مخمصه ای که نمی دونی باید چه جوری از توش در بیای. یه رو در وایسی خاصی که اصلا قرارمون نبود ...
اگه من سراغ بگیرم و یه خبری بدم که خوب هیچی ، اگه نه هم به یه زنگ بعد ار ظهر از طرف تو اکتفا می کنه این رابطه دیگه ! من می گم اون و هم نزن ! این طوری راحت تره.
نمی دونم باید از دست خودم بیشتر شاکی باشم یا از دست تو . اما فکر می کنم تقصیره خودمه و دلم که یه چیز هایی رو بریده و دوخته اما حالا که با خیال راحت نشستم می بینم که دنیای تو شاید هیچ ربطی به این دنیایی که من تو ذهن خودم ساختم نداره. تقصیره خودمه ... کلی خواسته و خواهش و انتظار و یه جا ریختم رو سرت و گفتم بشین فکرات و بکن. گفتم می خوام سفرم و عقب بندازم که بیشتر با تو باشم ! من هم بودم جا میخوردم . شاید حتی جا می زدم . نمی دونم ...
اما عزیز ترین یه چیزی رو می دونم . این دفعه دیگه دلی نمونده که بشکنیش. دیگه غروری نیست که برات روش پا بزارم و التماس کنم مثل بار اول. اون موقع تمام سعیم رو کردم چون خودم اشتباه کرده بودم . این بار اما خیلی چیز ها فرق کردن. این بار دیگه برای برگشتن هیچ بهانه ای ندارم چون اینبار دیگه تویی که نمی خوای باشی ....
بیا بگو که اشتباه می کنم ! بگو که از فرط عشق دچار توهم شدم !
همین ...
مریم
Faith
از ایران می نویسم. اصلا کسی هیچ به اینجا سری می زند هر از گاهی ؟! فکر نمی کنم ...
16 ساله بودم که آمدی. 20 ساله بودم که دیوانه وار می خواستیم همدیگر را ! 22 ساله بودم که تمام شد ناگهان همه چیز ... وجودم را گریستم تا تو باز گردی شاید. هر آنچه در توانم بود. نیامدی . رفته بودی و من مرگ را نفس کشیدم هر روز . هزار سال گذشت انگار ....
نمی دانم چرا باز گشته ای ، 1 سالی می شود که آمدی ای دوباره . جان گرفته ام و به معجره ایمان آورده ام .
امسال تولدم را با عطر ای سی میا کی جشن می گیرم و بر لبانت بوسه می زنم که هنوز طعم گس سیگار می دهند. طعم کودکی هایم را ...
کاش بمانی مهربان من
من از تو دوباره زاده می شوم در 27 سالگی ام !!
* اندوه مرا بچین که رسیده است .... * _سهراب
همین ...
مریم
ز گهواره تا گور ...
یکی نیست بگه دختر خوب دیگه فوق لیسانس گرفتن از کجا اومد ؟!!
هنوز خستگی در نکرده دوباره باید کلی درس بخونم. فیزیولوژی و آناتومی و با هم برداشتم و واقعا دارم دیوونه میشم ...
دلم برای ایران تنگ شده و از همه بیشتر برای تو شوان که دوباره برگشتی یه جورایی و من و بدجوری بی تاب کردی. شاید بتونم به جرات بگم که دوباره تو رو دیدن تنها آروزمه ! حداقل الان !!
همین ...
باران
برای تو که دیگر نیستی
تمام شهر ار از پشت چشمان تو می بینم
انگار کنارم نشسته ای
سیگار می کشی و آرام زمزمه می کنی
" ای ساربان ای کاروان ، لیلای من کجا می بری ؟ "
ته این جاده زمانی
ستاره ها انتظارمان را می کشیدند
دارم خاطراتمان را به هم می بافم
یک رج سیاه ، یک رج صورتی
دلم برای کنار تو کودک شدن تنگ شده است
برای موهایت که کمی سفید شده اند
و زیر انگاشتانم از همیشه کوتاه ترند انگار
برای ته ریشت که دیوانه وار مردانه است !
برای خطوط صورتت
که مرز خشم و عشق را نمی دانند هیچ
فراموش می کنم که هرگز مرا
دوست نداشته ای مهربان
که هرگز دستانت به شوق
گیسوانم را نوازش نکردند
و لبانت ترس را از نگاهم نربودند
و چشمانت
این همه التهاب را مرهم نگذاشتند
به تقویم که نگاه می کنم
تازه رفته ای
به بافته های خاطراتمان ک می نگرم اما
تو هرگز نبوده ای !!
.....
ته این جاده
ستاره ها آرزوهایم را به خواب برده اند
همین ....
باران
برای آشنا ترین غریبه
گم شده ام
اینهمه پریشانی
خیره می شوی
طعم الکل را
جایی بر روی لبانت جای می گذاری
رد پای تلخی را
تا سرخی لبانم دنبال می کنم
می خندی
آتش می گیرم
نمی هراسم از گناه
در آغوشت
به خواب می روم
کابوسها تمام می شوند
از فراز دستهای سردمان
بالهایی سپید می گذرند
تنها تو می دانی و من
پرواز ابتدای رهایی ست
و تو را هرگز نداشتن
سهم من
از این همه بیداری .....
همین ....
باران
